می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور شست و شویش دهم از رنگ گناه
شست و شویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال
می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد و می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من
از تو ای جلوه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی اه شدم صدافسوس که لبم باز بر آن لب نرسید(فکر بد نکن دیوونه) عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لی خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل دیگه خداحافظ
اگر بار گران بودیم رفتیم اگر نامهربان بودیم رفتیم دیگه نمی خوام اینجا باشم...می خوام برم اون بالا بالا ها تا از اونجا اینجا رو نگاه کنم و هوای اس اسم داشته باشم. می خوام از اون بالا استقلال...تیمی که دیگه زندگیم به اون بسته بود این اواخر ببینم. مانند حمیداذرمکان ابی دوست باشیم

نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 15:38  توسط حمید
|